اندر حکایت این "فری دیسکاشن"...

برای من اصلا مهم نیست که چقدر با نسل های قبل از خودم تفاوت دارم...

اما یه چیزی واسم مهمه...

اینکه میتونم "دین" خودمو عوض کنم یا نه؟

نمیخوام شعار بدم. پس هرچی که تو دلم هست رو میگم...

اگه حق انتخاب داشتم، کدوم دین رو انتخاب میکردم؟ اسلام؟ زرتشت؟ مسیحیت؟ یا ...

اینکه جوابش واضحه. اگه حق انتخاب داشتم، هیچکدوم رو انتخاب نمیکردم.

اگه حق انتخاب داشتم، دین "خدا پرستی" رو انتخاب میکردم(پارادوکس!). دینی که خودم میساختمش و خودم پیامبرش بودم.

مگه هدف اصلی پرستش و عشقبازی با خدا نیست؟ پس دیگه مسلمون و زرتشتی و مسیحی چه فرقی میکنه؟

حالا اینا به کنار...

من الان جراتشو دارم که دینمو عوض کنم؟ (گور پدر society و government)

نه... من میترسم...

اونقدر اراده ندارم که بخوام اینکارو کنم...

اینجا معنای واقعی ضعف مشخص میشه...


+چرا مستر قریبی نمیذاشت من حرف بزنم؟


بعدا نوشت:

Sean Stone converts to Islam



اسلام؟

اون عکس بالا هم لابد نماد مسلمونی بوده...


برداشت آزاد

تخت خواب

به دود سیگاری که فضا را پر کرده بود خیره شد...

به اشکال مختلفی که ایجاد شده بود،نگاه میکرد...

گویا آن اشکال هم حالت تهوع داشتند

سعی میکرد به آن منظره تهوع آور ننگرد

اما نمیشد...

این چندمین بار بود که محکوم به دیدن آن صحنه بود

"تخت خواب" چقدر سخت است!

صدای ضعیفی به گوشش رسید

شبیه صدای گنجشک بود

سعی کرد گوشهایش را تیزتر کند

اما نمیشد...

لعنتی

صدای "آه" و "اوه" گوشهایش را هم کرده بود

یعنی این کار همه ی انسانها بود؟

یعنی اگر او هم انسان بود، باید...

حتی تصورش هم چندش آور بود...


+من چقدر آدم کثیفی هستم...

+شمارش معکوس شروع شد...

+2 روز تا بیگ بنگ...


از همه دوستان معذرت میخوام...

کامپیوترم قاطی کرده، هیچ کامنت باکسی رو باز نمیکنه...

ببخشید که نمیتونم جوابتونو توی وبلاگ خودتون بدم...

همینجا جواب همه رو دادم

بازم شرمنده...

drown by wings of fantasy

و رویا چقدر شیرین است

و چقدر شیرین، رویا ست!

و شیرین چقدر رویا ست!

زندگی رویایی را دوست دارم...

همان زندگی که در day dreamهایم میبینم...

چقدر دوستش دارم!

چقدر زیباست...

وچقدر و چقدر و چقدر...

رویاست...

رویا...


رویاهایم آنقدر رویاست، که لحظه ای به ذهنم خطور نمیکند که رویاهام تبدیل به واقعیت شود...

و آنگاه که فاصله رویا و واقعیت کم میشود، تنم میلرزد...

نمیدانم

شاید من لیاقت این را نداشته باشم که رویاهایم واقعی شود (وجدان بیدار مهدی: پـ نه پـ! میخوای واقعی هم بشه! شیطونه میگه که همینجا بگیریم بگم که چه چیزایی تو سرته؛ تا آبروت جلو همه بره!)

شاید لیاقت من همان رویاهایم باشد!

just one way left, for me, to live

drown by wings of fantasy


+دارم مرز بین واقعیت و رویا رو میشکونم! اما ترس وجودمو گرفته.

+فقط 5 روز مونده. نمیدونم کاری که میخوام بکنم، درسته یا نه...

+خیانت...

+

متالیکا

من دوباره دیوونه شدم و رفتم توی سایت های ارزشی!

تا حالا این همه دروغ رو یه جا ندیده بودم...

حرفای سایتها رو میخوندم و میخندیدم!

خداییش هم سوژه خنده بودن!

مثلا چند تا نمونه ش رو پایین مینویسم:

یکی از گروه های متالیکا (شیطان پرست)

افراد شیطان پرست (هوی متال ها)

نیچه طرفدار هوی متال بود 

"متالیکا" یکی از سبک هایی است که توسط شیطان پرستها مورد استفاده قرار میگیرد...

تجاوز جنسی یکی از ارزش های شیطان پرستان


جیمز هتفیلد خودش جواب این احمق ها رو داده...

never cared for what they say
never cared for games they play
never cared for what they do
never cared for what they know
But I know 


+هنوزم وقتی Nothing Else Matter رو گوش میکنم، دلم میگیره...

+صدای جیمز آرومم میکنه...

+

you labeled me
I'll label you
so I dub the unforgiven

یعنی باران فقط در کوچه ما باریده بود؟؟

از خانه بیرون آمدم

آه؛ خدای من!

کوچه خیس بود!

انگار که باران آمده یود

لبخندی برو روی لبانم نشست...

همیشه این هوا را دوست داشته ام...

عاشق بوی خاک بودم

بینی ام را به کار انداختم؛ اما...

بوی دود بود که به جای بوی خاک، بر مشامم میرسید

با صورتی اندوهگین، وارد خیابان شدم

وای...

چه میدیدم!

خیابان خشکِ خشک بود!


یعنی باران فقط در کوچه ما باریده بود؟؟


+آخ چقدر دلم میسوزه واسه اونایی که صرفا جهت مجوز، میان آهنگ میخونن و همه حرفاشونو فراموش میکنن!!! (اون که باید میفهمید، فهمید)

+و بیشتر از اونا، از کسایی بدم میاد که برای گرفتن مجوز، میان خودشونو میندازن بغل کسی که میخواد مجوز بگیره!!(اونکه باید میفهمید، نفهمید! چون هیچوقا چیزی رو نمیفهمه!)

+این گروه های زپرتی هیچکدوم راک خوندن بلد نیستن. عشق است سیامک جونِ خودم!

تردید یه بار دیگه؛ امونمو گرفت

زخمی ام و صدام همه؛ خونمو گرفت

تکرار اون گناه سیاه همیشگی

بیزار و بیقرارم؛ مثل بچگی

تصویر تلخ و مبهم این حس لعنتی

یک آینه پر از من و قلبای ساعتی

عشقای عادتی؛ فردای صورتی!!

یاه! حس لعنتی!

یاه! حس لعنتی!

minus1

(عجب جو گیر شدم ها!!)

ما مرد نیستیم

به احترام این فرد که روحی بزرگ دارد...


سگ عزیز! دوستت دارم!

هنوز هم نمیدانم که چرا "سگ" در نزد مردم این شهر، حیوانی کثیف است...

مگر همین سگ نماد "وفاداری" نبود؟

پس چرا "زندگی سگی" را "زندگی کثیف" میدانند؟

یعنی وفاداری، کثیف بودن است؟؟؟!!

آری...

شخص وفادار، فردی کثیف میباشد...

آنگاه چه کسی پاک است؟

چه کسی قدیس است؟

آنکه از پشت خنجر میزند؟؟

یا آنکه ....


خسته ام...

خسته ام از مردم این شهر...

مردمی که...


و اما تو...

ای سگ عزیزم!

به آن استایلِ* داگ استایل*ات سوگند میخورم که لحظه ای در پاک بودنت شک نکردم...

سگ عزیز! دوستت دارم!


*style

*dog style